این وبلاگ برای همیشه بسته شد!
مثله این که این جمله گریبان گیر منهم شد! آخه تو یه وبلاگ موندم چه برسه که اینها دوقلو هم بشن!
اینجا مثله دفترچه خاطرات من میمونه؛ پس من حذفش نمی کنم! آخه آدم که دفتر خاطراتشو پاره نمیکنه!
به هر حال قضاوت با شما من یکی که به صراحت میگم :کم آووردم!
در این خونم همیشه به روی شما بازه!
بهار
| ||
| ||
راه رفتن بیاموز، زیرا راه هایی که میروی جزئی از تو می شود و سرزمین
هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.
دویدن بیاموز،چون هرچیز را که بخواهی دور است و هرقدر که زود باشی دیر.
و پرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی، برای آنکه به فاصله زمین
تا آسمان گسترده شوی!
من راه رفتن را از یک سنگ آموختم،دویدن را از یک کرم خاکی و پرواز را از یک
درخت.
بادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را
نمی شناختند! پلنگان دویدن را یادم ندادند، زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را
از یاد برده بودند. پرندگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا آنچنان در پرواز خود
غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند! اما سنگی که درد سکون کشیده
بود، رفتن را می شناخت و کرمی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویدن را
می فهمید و درختی که پاهایش در گل بود، از پرواز بسیار میدانست!
آنها از حسرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیاق و از اشتیاق به معرفت.
وقتی راه رفتن آموختی، دویدن بیاموز و دویدن که آموختی پرواز را. راه رفتن
بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خدا گام برداری. دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که
از خودت تا خدا بدوی و پرواز را یاد بگیر زیرا باید روزی از خودت نا خدا پر بزنی!
آپ شد!!
آخر فصل ششم رمان شازده کوچولو، این جوری تموم میشه:
_ من یک روز چهل و چهار بار غروب آفتاب را دیدم!
و کمی بعد باز گفتی:
ـ آخر...وقتی که خیلی غمگین باشی دوست داری که غروبهای آفتاب
را تماشا کنی.
_ پس آن روز که چهل و چهار غروب را تماشا کردی، خیلی غمگین
بودی؟
ولی شازده کوچولو جواب نداد.
www.bahar1369.persianblog.com
دقیقه شد؛رفتی....
برای روشنایی است
که مینویسم
اگر
همیشه و همه جا
تاریک بود
هرگز نمی نوشتم!
منتظر حضورتونه!
پرانتز باز؛ مینویسم،پرنده
پرانتز را نمی بندم، چون میخواهم پرنده آزاد باشد!
بگذار پرنده دلت،آزاد باشد!
بهار
آپ شد!
ببین! دیشب که در نوشته های تکه تکه دفترم پرسه میزدم،حرفی
یافتم که مناسب ترین عنوان برای نامه بی دلیلم بود.راستش تمام
اینها را نوشتم،که آن جمله را بنویسم:حق با کسی بود که برای اولین
بار این حرف غم انگیز را از روی بدست آوردن تجربه ای به قیمت دانه
های یاقوتی اشکهایش زده بود،تو هم بخوان،شروع کن و لطفا باورت
شود هیچ کس لیاقت اشکهای تو را ندارد و کسی که لیاقت اشکهای
تو را دارد،هیچ گاه اشک تو را در نخواهد آورد.جسارت نباشد،ادب رسم
بزرگی از آیین نامه نگاریست،اما تو خیلی اشک مرا درآوردی،کم دیدی
و کلی هم ندیدی و حتی کسی نگذاشت خبرت شود؛مهم نیست!
آپ شد!
می گریست.
به قناری کوچکی
دل باخته بود....!
سلام؛ماه قشنگ رمضون(البته با یکم تاخیر!)مبارک!!! روزه هاتونو
که انشاالله میگیرید دیگه؟؟! خدا به حق خودش قبول بکنه!
اومدن دوباره عمو جون هم به جمع مهمونهای افطارمون مبارک؛
من که فکر میکردم عمو تا یکی،دو ماه دیگه هم نتونه برگرده و
برنامه اجرا بکنه ولی خدارو شکر که عمو برگشت و برنامه قشنگ
شو مثل هرروز میبینیم.و یه خبر مهمتر قبلا که درمورد عشق خبر
بودنم توضیح داده بودم؛و همین طور درباره آقای کامران نجف زاده
هم یک چیزهایی نوشته بودم! حالا به مناسبت دایر شدن وبلاگ
شون میخوام یه تبریک از طرف خودم بهشون بگم،و براشون آرزوی
موفقعیت بکنم...هرچند میدونم وبلاگشون هم مثل گزارشهاشون
تک میشه!!! ولی به هرحال وظیفه بود؛اگه شماها هم سرزدید
مطمئنم که از نوشته هاشون لذت میبرید!فعلا همین!!!
دعا توی قشنگترین ماه خدا؛برای همه از یادتون نره!بهار
مرگ پایان کبوتر نیست!
سلام؛گفته بودم دو،سه ماه دیگه برمیگردم؛گفته بودم دو،سه ماه
دیگه باخبرهای خوش...اما....!
وقتی دوشنبه خبر فوت برادر عمو رو توی روزنامه خوندم،باورم نشد
تا از ایرسا جون و لادن گلم این خبر پر تاسف رو شنیدم.خدا میدونه
خشکم زد...یکهو ،آره...توی یه لحظه یاد اون همه دعا ونذری که
کردیم افتادم؛یکهو یاد آخرای برنامه عمو افتادم که همیشه دعا
برای مریضها بود...ولی چه میشه کرد...مرگ پایان کبوتر نیست!
اولا این غم بزرگ رو به خونواده عموپورنگ عزیز از ته دل،تسلیت
میگم،بعد هم برای روح برادر عزیزشون از خدا شادی و آمرزش
میخوام؛فقط همین...!
بهار
پاییز مبارک
دیدی آخرش تابستان آنقدر غصه ما را خورد که پاییز شد!
ببین،تو یادت نیست ما کجای دفتر خاطرات پاییز سال گذشته
نوشتیم و زیرش را مشترکا امضا کردیم که:سرخی ما از تو
و زردی تو از ما؟! که هنوز مهر نشده؛روی خط نه چندان صاف
سرنوشتمان زرد کشیدند.خلاصه از قدیم و دور گفته اند و
میگویند که پاییز فصل عاشقهاست،و آذر آتش گرفته هم
فرزند سوم همین پاییز بود که ما را به این روز نمی دانم
چه رنگی نشاند! به عاشقیم یقین دارم که مینویسم و
گمان میکنم اگر تبریک تولد پاییز را ننویسی باید به عاشق
نبودنت یقین کرد. مهم نیست اصلا فدای سرت که یک
تابستان دیگر هم گذشت و باز هم معجزه نشد؛به قول
خودت صبر را با وفاداریمان تا پاییز بعد شرمنده میکنیم
شاید از بس رو سفید شدیم،پاییز آینده جای باران؛برف
در سرزمینمان بارید...!
______________________________
پاییز و بچه ها
مهر آمد و دوباره گلستان سبز عشق
با عطر یاد و خاطره هایش چه دیدنیست
آهنگ پاک زمزمه غنچه ناز
از لا به لای وسعت سبزش،شنیدنیست
مهر آمد و تبسمی از جنس نوبهار
روی لبان پاک و لطیف بنفشه هاست
گلبوته های شادی و،شور و ،نشاط و عشق
دسته گلی ست آبی و،در دست بچه هاست
مهر آمد و طلوع نجیب و بهاریش
در جای جای،دفتر دل سبز و ماندنیست
شعر بلند خاطره های بهار شوق
در روزهای آبی و بی کینه،خواندنیست
مهر آمد و نوید شکفتن و حضور
دلها همه به پاکی برگ شقایقهاست
میگفت باغبان:که بدانید قدر آن
چون بهترین و سرسبزترین،دقایقهاست
درگلستان سبز پر از عطر یاس عشق
آیینه های عشق و صفا رو به روی ماست
مهر آمد و دراین تپش قلب زندگی
پرواز تا شکفته شدن،آرزوی ماست.
_________________________________
سلام؛پاییز مبارک و گوارای وجود نازنین همگیتون.دوستای گلم
میدونم شما هم مثل من جدایی براتون بعد این سه ماه
سخته؛ همه ما توی این سه ماه خیلی بهم عادت کردیم
همونطور که به عمو عادت کرده بودیم و بعد رفتنش دیدید که
چه حالی شدیم! ولی چکارش میشه کرد؛ دیگه از فردا باید
بریم مدرسه؛ البته بد که نیست! بالاخره مدرسه هم شده
عادت برای هممون باید تحملش کرد...!من که امسال سال
دوم دبیرستانم و رشته ام هم ریاضی فیزیکه پس خیلی
واضحه که باید بیشتر درس بخونم تا ازرفیقهام و رقیبهام(!!!!)
عقب نمونم..اینها رو نوشتم که بگم امکانش هست که من
تا دو،سه ماه دیگه نتونم اینورا آفتابی بشم.ولی قول میدم
به محض این که موقعیتش پیش اومد حتما،حتما بهتون
سربزنم و یه حالی ازتون میپرسم! در ضمن مطمئنم
که شما هم مثل خودم هیچ وقت منو فراموش نمی
_ کنید.یه قول کوچیک هم ازتون بگیرم؛هر وقت
عکس یا مطلبی از عمو داشتید که تازه و نو بود
حتما برام میل بزنید...ممنون میشم...هرگز دوستیمون
یادم نمیره...تا حدودا یکی،دو ماه دیگه...خدانگهدار
همگیتون گلای من!!!!
کی گفته پاییز اونه که باد رو میریزه
واسه کسی که عاشقه؛تموم سال پاییزه
کسی که هیچوقت مهربونیهاتون از یادش نمیره؛ بهار
تو همون حس غریبی؛که همیشه با منی
تو بهونه هر عاشق،واسه زنده بودنی
تو امید انتظاری؛تو دلای نا امید
مثل دیدن ستاره،تو شبای ناپدید
چه غریبونه گذشتند،جمعه های سوت و کور
هنوز اما نرسیدی،ای تجلی ظهور
با توام،با تو که گفتی:تکیه گاه عاشقایی
میدونم یه دنیا نوری؛ساده ای ،بی انتهایی
مثل لالایی بارون،تو کویر بی صدایی
تو خود عشقی،میدونم،ناجی فاصله هایی
عمریه دلم گرفته،گله دارم از جدایی
غایب همیشه حاضر،تو کجایی؛تو کجایی
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
امسال باز یه عید دیگه اومد،عیدی که تنها بوی گلای نرگسو یاد همه میاره.
عیدی که باز اومد اما..اما تو همراش نبودی! خیلی دلم میخواست لااقل بعد
این همه دعایی که کردم تورو این دفعه توی عید تولدت پیش خودمون ببینم
ببین شهر سراسر چراغونی شده..ببین کوچه ها رو ریسه بستن،ببین آسمون
پر ستارس....؛و اینها فقط بخاطر توئه...تویی که سالهاست گفتن که صبـــح
اومدنت به انتظار خورشید باید به غرب نگاه کرد...تویی که سالهاست میگن
اگه تو بیای دنیا پر مهربونی میشه...اما،اما نمیدونم چرا منت سر عاشقات
نمیذاری، تا با حضورت دل همشونو آروم کنی...میخوام امشب از زمین تا
خود آسمون هفتم یه عالمه نرگس بزارم؛تا شاید تو که نرگس روزگارمونی
دلت برای ما منتظرا بسوزه و زودتر بیای...آمبن!

عید تون مبارک!
برای تولد وبلاگم به:
حتما؛سربزنید!بهار
تنهاییهام خیلی بچه مثبتم!
تنهایی برای من از خیلی چیزهایی که تو،شاید فقط و فقط برای خوش
گذرونی،بهشون دل میبندی با ارزشتره!شاید اولین سوالی که بخوای
بپرسی این باشه که تو دلتنگ نمیشی؟!
اینو هزارها بار شایدم بیشتر،از هزارها نفر،بازم شاید بیشتر شنیدم!
دلتنگی!اونهم من؟ چرا،اما خیلی کم از صد در صد شاید یک درصد
هم به زور بشه!
توی تنهاییم بیشتر تلویزیون میبینم و کتاب میخونم و راجع به درسها
(حتی تو تابستون!) فکر میکنم و...خلاصه خلاصه اش این که...
توی دنیای تنهاییهام زندگی میکنم و خسته نمیشم.
این چند خط پایینی مال توئه!مال خودتو که برام از تنهاییات بگی،
میخوام بدونم تو دوستشون داری یا نه! منتظرم ها...!
ـ ـ ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ ـ
ـ ـ ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ ـ
ـ ـ ـ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ـ ـ ـ

اول میرم سراغ :
شبکه ۱:اخبار جوانه ها: خبر جوانه ها ساعت ۱۷ دقیقا ۵ ،۶ ثانیه بعد از تموم شدن
برنامه ترنم با آرم خبر جوانه ها روبه رو میشیم.خبری که فقط و فقط برای ماست یا
بقول خودشون بیننده های ۷ تا ۱۷ ساله دارن! با دوتا مجری که اگه اشتباه نکنم سه
ساله با این خبر همراهن! خبر عالییه چون یه کار نو و جدیده؛و با عث این شده که
بفهمیم ما نوجوون ها هم شاید خیلی پر اهمیتیم که برامون یه بخش ویژه خبری
گذاشتن!
سیمای کودک و نوجوان: درباره این دوتا چی بگم؛خودتون بیشتر و بهتر از من میدونید
سیمای کودک امسال شد دو بخش یک بخش روزهای یکشنبه و چهارشنبه و
جمعه که مخصوصه عمو پورنگه؛ که هممون دیگه یکجورایی علاقه مند به برنامه ها
شونیم.عمویی که سالها پیش با برنامه پورنگ و تورنگ اومدن توی تلویزیون و بعد هم
توی ماه مبارک رمضان ۱۳۸۱ شدن عموی مهربونه همه ما بچه های ایرانی!
ما هم چون میدونیم عمو خیلی دوستمون داره،دوستش داریم.چون از قذیم گفتن
دل به دل راه داره!!!
اما روز های شنبه و سه شنبه که برنامه زنگ بچه ها پخش میشه.راستش رو اگه
بخواین خود من درست و حسابی این برنامه رو نگاه نکردم تازه اون قسمتهایی رو
هم که دیدم،اجباری بوده! مجری برنامه یه بچه ۸ ساله است به اسم فاطیما بهار
مست؛که یکجورایی اتفاقی،اتفاقی مجری شد. جریانشو که خودتون میدونید با
یکی دو بار اجرا توی برنامه عمو و....بگذریم!
تازه توی این برنامه که به نظرم باید صبحها توی برنامه خردسالان پخش بشه اسمش
شده بهار حالا از شانس منه یا اون نمیدونم!!!؟
بریم سراغ سیمای نوجوان: روزهای دوشنبه و پنج شنبه و هرروز بعد از ساعت ۱۸
برنامه ای به اسم سیمای نوجوان پخش میشود.روزهای دوشنبه و پنج شنبه
شاهد اجرای عالیه خانم مینا هاشمی هستیم.که من به چشم یک خواهر بزرگتر
یا حتی یک دوست بهشون نگاه میکنم.و پای حرفهاشون میشینم.اما سایر روزها
به غیر از این دو روز کبوتر دات کام پخش میشه.راستش امسال درست و حسابی
این برنامه رو ندیدم چون با تغییر روال عادی برنامه اصلا دلم نمیخواد نگاهش کنم.
سری های اول و دوم عالی بودن چونکه روژین جون کائنی تنها اجرا داشت.اما حالا
میذارم قضاوتو دست خودتون!
فعلا همین!باقی شبکه ها بمونه برای بعد! بهار
یک مهربان؛یکی که سالهاست با اسم رئیس میشناسیمش،جاشو میده
به یکی دیگه و میره!
درسته زمانی که میخواست رئیس بشه من یه بچه نیم وجبی ۷ ساله
بیشتر نبودم!اما وقتی بزرگتر شدم،فهمیدم مردم ایران بهترینو انتخاب
کردند!کسی که میشه برای خنده هاش،حرفهاش،و دلتنگیهاش؛دلتنگ
شد!
شاید اولین کسی بود که برای ما دانش آموزها یه طرح ویژه درست کرد
همون پرسش مهر که شاید سالها به سوالاش جواب دادمو فقط دلخوش
بودم به اینکه اون خودش اینها رو میخونه!یه بارم براش نامه نوشتم؛حدود
۳ یا ۴ سال پیش! با همون آرزوهای ده یازده سالگی با یه نقاشی از
خودش!نمیدونم نامه مو خونده یا نه! به هرحال دوستش دارم!
حالا که داره میره میخوام بهش بگم!بهترین رئیس!دوستت دارم،و برای خنده
هات،حرفهات و دلتنگیهات٬دلم خیلی تنگ میشه!

سلام!جاداره اینجا هم از گزارش زیبای آقای کامران نجف زاده که اصرارهای
منو تحمل کردند و با عمو پورنگ مصاحبه کردند تشکر کنم!

امیدوارم خودشون بیان و این رو ببینن و خوششون بیاد
!
خوب،فعلا همین!یه عکس هم از عمو گذاشتم!امیدوارم خوشتون بیاد
!

سلام،تا حالا از خودت پرسيدي زندگي يعني چي؟ اصلا چرا بدنيا اومدي؟
اصلا بگو ببينم،تو زندگيتو دوست داري؟
نكنه بگي نه!!!! من كه عاشق زندگيمم تو رو نميدونم! آخه امروز كه از
يكي پرسيدم چقدر زندگي رو دوست داري؟ميگفت:((فقط دوست دارم
زودتر تموم بشه)).واسه همين خيلي دلم گرفت،گفتم نكنه بقيه هم اين
طوري فكر ميكنن!؟
ميخوام نظرتو درباره زندگي بدونم!برام بنويس...!
سلام،خداي مهربون هركسي رو با يه حس متفاوت آفريده.درسته شايد
يه شباهتهاي ظاهري توي همه مشترك باشه،ولي هركس يه حس روحي
و منحصر به فرد خودشو داره!
مثل عمو پورنگ مهربون كه،خنده و شاديش،فقط و فقط منحصر به خودشه!
من مطمئنم هيچكس نميتونه مثل عمو جون ،در شاد كردن بچه ها
اينقدر ماهر باشه!به نظر من كه لقب معجزه خنده بخاطر همه چيزهايي
كه گفتم،لايق عمو جونه!نظر شما چيه؟؟![]()